محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2955

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابن عقيل را با ضربتى كه ابن بكير به او زده بود به ابن زياد گفتند ، گفت : « دور باد . » محمد بن اشعث از كار خويش و امانى كه به مسلم داده بود با وى سخن كرد . عبيد الله گفت : « امان دادن به تو چه مربوط به ترا نفرستاده بوديم كه امانش بدهى ، ترا فرستاديم كه او را به يارى » و ابن اشعث خاموش ماند . گويد : وقتى ابن عقيل به در قصر رسيد تشنه بود . بر در قصر كسانى در انتظار اجازه نشسته بودند كه عمارة بن عقبة بن ابى معيط و عمرو بن حريث و مسلم بن عمرو و كثير بن شهاب از آن جمله بودند . قدامة بن سعد گويد : وقتى مسلم بن عقيل به در قصر رسيد كوزهء آب خنكى آنجا بود و گفت : « از اين آب به من بدهيد . » مسلم بن عمرو گفت : « مىبينى خيلى خنك است ، به خدا از آن يك قطره نخواهى چشيد تا در آتش جهنم آب جوشان بچشى . » ابن عقيل به دو گفت : « واى تو ! كيستى ؟ » گفت : « من پسر كسى هستم كه وقتى تو منكر حق بودى آن را شناخته بود و وقتى با پيشوا دغلى مىكردى نيكخواه وى بود و وقتى عصيان و مخالفت مىكردى او شنو او فرمانبر پيشوا بود ، من مسلم بن عمرو باهليم . » ابن عقيل گفت : « مادرت عزادار باد ، چه جفاكار و خشن و سنگدلى ، تو اى پسر باهله بيشتر از من شايستهء جاويد بودن در آتش جهنمى . » گويد : آنگاه مسلم بن عقيل بنشست و به ديوار تكيه داد . قدامة بن سعد گويد : عمرو بن حريث غلام خويش را فرستاد كه كوزهء آبى بياورد و به دو نوشانيد . سعيد بن مدرك بن عماره گويد : عمارة بن عقبه غلام خويش را كه قيس نام داشت